پنج سفارش سرنوشت ساز به شاه جوان که هیچ گاه شنیده نشد

پنج سفارش سرنوشت ساز به شاه جوان که هیچ گاه شنیده نشد ال مور: با گذشت نزدیک نیم قرن از انقلاب و انقراض سلسله پهلوی، می توان دریافت که فهمیدن و شنیدن اندرزهای گران ملک الشعرای بهار چقدر برای گوش سنگین آن شاه ناپخته تازه بر تخت نشسته اهمیت داشته است.



خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی:

محمدتقی بهار، ملک الشعرای عصر مشروطه، در آثار خود همواره پیوندی ناگسستنی میان «وطن دوستی» و «مسئولیت های اخلاقی و اجتماعی» برقرار کرده است. قصاید او تنها سروده هایی در ستایش میهن نیستند، بلکه بیانیه هایی سیاسی و هشدارهایی برای اصلاح امور کشور محسوب می شوند که از پسِ دهه ها، همچنان خواندنی و تامل برانگیز باقیمانده اند.
باور بهار به آزادی و علاقه اش به وطن آنقدر پررنگ است که محمدرضا شفیعی کدکنی می گوید: «اگر دو ماهی بزرگ دریای شعر بهار بخواهیم صید نماییم، یکی مساله وطن و دیگری آزادی است» پرویز ناتل خانلری نیز پیرامونش گفته است: «از قول من بنویسید و دو تا خط هم زیرش بکشید که وطن پرستی بهار و تعهد او به اصلاح ایران در شعرش متجلی بود.»
در نگاه بهار، وطن نه فقط یک جغرافیای مرزکشی شده، بلکه عرصه ای برای تحقق امنیت، عدالت و تاریخ است. او با الهام از حدیث شریف «حب الوطن من الایمان»، در قصیده مشهور خود با باخبر «هر کرا مهر وطن در دل نباشد کافر است»، می کوشد وطن دوستی را از سطح یک حسِ فردی به یک «تکلیفِ دینی و ملی» ارتقا دهد. استفاده از واژه «کافر» در این بیت، بالاتر از آنکه حکم فقهی باشد، شگردی بلاغی برای برانگیختن وجدان خفته جامعه در دوران پرآشوب مشروطه و خروج مخاطب از انفعال سیاسی بوده است.

قصیده «حب الوطن»؛ اندرزنامه ای برای شاه جوانِ تازه بر تخت نشسته

یکی از وجوه متمایز کارنامه شعری بهار، سودجستن از قالب قصیده برای انتقال پیام های انتقادی به مراکز قدرت است. بعد از شهریور ۱۳۲۰ و در حالی که ایران با بحران اشغال و بی ثباتی سیاسی دست وپنج نرم می کرد، بهار قصیده ای را در خطاب به محمدرضا شاه جوان سرود که در حقیقت «اندرزنامه ای سیاسی» برای پادشاهِ تازه به قدرت رسیده بود؛ هر چند پندها و اندرزهای او چندان به گوش محمدرضا شاهِ جوان فرو نرفت:
هر کرا مهر وطن در دل نباشد کافر است
معنی حب الوطن، فرموده پیغمبر است
هرکه بهر پاس عرض و مال و مسکن داد جان
چون شهیدان از می فخرش لبالب ساغر است
از خدا و از شاه و از میهن دمی غافل مباش
زان که بی این هرسه، مردم ازبهائم کمتراست
قلب خود از یاد شاهنشه مکن هیچ گاه تهی
خاصه در میدان که شاهنشاه قلب لشگر است
از تو بی مراسم و بی سلطان نیاید هیچ کار
زان که مراسم روح وکشور پیکر و سلطان سر است
موبد والاگهر دانی به فرزندان چه گفت؟
گفت حکم پادشاهان همچو حکم داور است
عیش کن گر دادت ایزد پادشاهی دادگر
پادشا چون دادگر شد روز عیش کشور است
بهار شاه جوان را قبل از هر چیز به وطن دوستی فرا می خواند و می کوشد حبّ وطن را از سطح یک احساس شخصی به یک وظیفه دینی و اخلاقی ارتقا دهد. درنظر او، کسی که به میهن بی تفاوت باشد از مرتبه انسانیت فرو می افتد، و آن که برای پاسداری از کشور جان می دهد، شایسته احترام و افتخار است. از همین جا روشن می شود که قصیده فقط مدحِ شاه نیست، بلکه تلاشی برای ساختن ذهنیت سیاسیِ تازه ای است که در آن وطن در مرکزِ ایمان، شرف، و مسئولیت جمعی قرار می گیرد.
سپس بهار خطاب خودرا مستقیماً به محمدرضا شاه معطوف می کند و از او می خواهد که بجای اتکا بر شکوه ظاهری سلطنت، به وظیفه حقیقی پادشاهی توجه کند. در نگاه او، شاه جوان باید قلب خودرا از یاد وطن، مردم، و مسئولیت خالی نکند و بداند که فرمانروایی بدون آیین، قانون، و مشروعیتِ اخلاقی، معنایی ندارد. بهار سلطنت را وقتی پذیرفتنی می داند که در خدمتِ سامان کشور، عدالت، و آرامش عمومی باشد، نه صرفا در مقام نشانه ای تشریفاتی از قدرت:
ای شهنشاه جوانبخت ای که قلب پاک تو
پرتوافکن بر وطن چون آفتاب خاور است
دامنت پاکست و فکرت روشن و دستت کریم
این چنین باشد شهی کاو فاضل و نام آور است
گر پسر فاضل تر بود از پدر، نبود شگفت
زان که خون ناف آهو اصل مشک اذفر است
با جهانداری نسازد علقه خویش و تبار
پادشاهی مادری نازای و نسلی ابتر است
بر دل مردم نشین کاین کشور بی مدعی
ساحتش پر نعمت و گنجینه اش پر گوهر است
هست ایران مادر و تاریخ ایرانت پدر
جنبشی کن گرت ارثی زان پدر وین مادر است
فرصتت بادا که زخم ملک را مرهم نهی
از ره شفقت، که ایران سخت زار و مضطر است
یکی از محورهای اصلی نصایح بهار، تاکید بر عدالت است. او به شاه یادآور می شود که پادشاهیِ دادگر سبب آبادانی کشور می شود و بی عدالتی، پایه های حکومت را سست می کند. در این نگاه، شاه باید خودرا مسئولِ رنج های مردم بداند و فرصت تاریخیِ تازه را برای درمانِ زخم های کشور به کار بگیرد. بهار با یادآوری شکوه ایران باستان و نیز تاریخ ایرانِ اسلامی، شاه را به این آگاهی می رساند که او وارثِ یک میراثِ بزرگ است و باید در اندازه آن میراث رفتار کند.
در بخش دیگری از نصایح، بهار بر اهمیت اقتدارِ دفاعی و آمادگی سیاسی تاکید می کند. او صلح را امری مطلوب می داند، اما می گوید صلحِ پایدار زمانی به دست می آید که کشور نیروی بازدارنده و لشکر منظم داشته باشد. با این وجود، قدرت از نظر او تنها در زور نظامی خلاصه نمی شود؛ بلکه اقتدار حقیقی از قانون، تدبیر، و اعتماد مردم می آید. از همین رو، او شاه را از سستی، غفلت، و اتکا بر ظواهر برحذر می دارد و بر لزومِ نظم، سامان، و تصمیم گیری درست تاکید می کند.
این همان ملک است کاندر باستان بینی در او
داریوش از مصر تا پنجاب فرمان گستر است
وز پس اسلام رو بنگر که بینی بی خلاف
کز حلب تا کاشغر میدان سلطان سنجر است
این همه جمعیت و وسعت ز شاهان بود و بس
شاه عادل کشورش معمور و گنجش بی مر است
خسروان پیش نیاکان تو زانو می زدند
شاهد من صفه شاپور و نقش قیصر است
رو تفاخرکن به شمشیری که داری بر میان
زان که زیر سایه او جنت جان پرور است
جوشن غیرت به برکن روز هیجا مردوار
زن بود آن کس که در بند حریر و زیور است
گرد میدان وغا را توتیای دیده کن
گرد هیجا توتیای دیده شیر نر است
مردن اندر شیرمردی بهتر از ننگ فرار
کآدمی را عاقبت سیل فنا در معبر است
گر بباید مرد باری خیز و در میدان بمیر
مرگ در میدان به از مرگی که اندر بستر است
قتلگاه خویش را با دیده خواری مبین
زان که آنجا قصر حورالعین و حوض کوثر است
صلح اگرخواهی به ساز و برگ لشگر کوش از آنک
بیش ترسد دشمن از تیغی که بیشش جوهر است
ملک را لشگر نگهدارد ز قصد دشمنان
ملک بی لشگر همانا قصر بی بام و در است
از امیر دزد و سرباز فقیر امید نیست
شیر دوشیدن ز گاو مرده جای تسخر است
مقتدر شو تا ز صاحب قدرتان ایمن شوی
شیر آفریقا هماورد پلنگ بربر است
مردن از هر چیز در عالم بتر باشد ولی
بنده بیگانگان بودن ز مردن بدتر است
بهار همینطور شاه را از وابستگی به بیگانگان و از هرگونه بندگی سیاسی برحذر می دارد. در نگاه او، بردگیِ بیگانه از مرگ هم بدتر است و فقرِ آزادانه بر ثروتِ وابسته و خفت بار برتری دارد. این بخش از قصیده آشکارا رنگِ ملی گرایانه و استقلال طلبانه دارد و نشان میدهد که بهار سلطنت را فقط وقتی مفید می داند که حافظِ استقلال کشور باشد. از نظر او، حاکمی که عزت ملی را فدای آسایش یا مصلحت کند، از شأن پادشاهی دور می شود.
بعد از این، بهار وارد نصایح اخلاقی و فردی می شود و از شاه می خواهد که از طمع، حسد، خشم، و چاپلوسی دوری کند. او این صفات را آفتِ قدرت می داند، برای اینکه به باور او همین خصلت هاست که حکومت را به فساد و فروپاشی می کشاند. در برابرِ این آفت ها، بهار بی نیازی، بخشش، فروتنی، و گذشت را می نشاند و تاکید می کند که شاهِ بزرگ کسی است که بر نفس خود غلبه کند، نه فقط بر دشمن بیرونی. این قسمت از قصیده در حقیقت نوعی اخلاقِ سلطنت است که در آن حاکم باید قبل از هر چیز، بر هوس ها و تمایلات شخصی خود پیروز شود.
فقر در آزادگی به از غنا در بندگی
گاو فربه بی شک صید پلنگ لاغر است
از خدا غافل مشو یک لحظه در هر کارکرد
چون تو باشی با خدا هرجا خدایت یاور است
تکیه گاهی نغزتر از علم و استغنا مجوی
هرکه دارد علم و استغنا شه بی افسر است
از طمع پرهیز کن برای اینکه که چون قلاب دار
هرچه اهتمام افزون نمایی عقده اش محکم تر است
نیست از رشک و حسد سوزنده تر چیزی از آنک
خفته خوش محسود و حاسد در بین آذر است
قدرت و جاه و شرف را با طمع پیوند نیست
پادشاه بی طمع مالک رقاب کشور است
مردم آزاده را بیغوله فردوس است لیک
مرد حرص و آز را فردوس کام اژدر است
خویش را فربه مکن از خوردن و خفتن که شیر
زان بود شاه ددان کاو را میانی لاغر است
تن زن از نوشابه برای اینکه مرگ خیز و شر فزاست
معنی نوشابه آب مرگ و معجون شر است
از مهم ترین بخش های این نصایح، تاکید بهار بر فرهنگ، آموزش، و آزادی فکر و قلم است. او به شاه می گوید که کشور بدون فرهنگ و آیین، درختی بی ثمر است و بقای ملت در گروِ کتاب، آموزش، و تربیت است. در ادامه، آزادی اندیشه و آزادی قلم را یکی از مهم ترین سرچشمه های قدرت کشور می داند و قلم آزاد را از شمشیر نافذتر می شمارد. این نگاه نشان میدهد که بهار اصلاح سیاسی را بدون آزادی بیان ممکن نمی داند و از شاه می خواهد که بجای خاموش کردن صداها، به پرورش فکر و فرهنگ میدان بدهد.
مغز را روشن کن از دانش که آرام دلست
جسم را نیرو ده از ورزش که حمال سر است
راست باش و پاک با هم میهنان از مرد و زن
کان یکت همچون برادر وین یکت چون خواهر است
اندر استغنا بپوشان گوهر نفس عزیز
کز نظر پنهان کند آنرا که گنج گوهر است
در ره کسب شرف باید گذشت از مال و جان
تا نپنداری که دنیا خود همین خواب و خور است
قدرت ار خواهی ز راه جود کن خودرا قوی
شه که زر بخشی کند حکمش روا همچون زر است
نیست کندآور کسی کاو چیره شد بر دیو و دد
هرکه بر دیو هوس چیره شود کندآور است
دل منزه ساز و با خلق خدا شو مهربان
لطف شه بر خلق شیرین تر ز قند و شکر است
هرچه سلطان قادر آید خلق ازو قادرترند
گوش ها بر داستان کاوه آهنگر است
خلق و خویی در جهان بهتر ندیدم از گذشت
کز پس هر انتقامی انتقامی دیگر است
دستگیری کن اگر دیدی عزیزی خاکسار
زان که گوهر گرچه زیر خاک باشد گوهر است
چون شدی مهتر به پاس کهتران بیدار باش
مه که بیدار است شب ها بر کواکب مهتر است
تکیه بر عز و جلالت کی کند مرد حکیم
کآخر از پای افکنندش گرچه سرو کشمر است
دوستار خلق شو تا مردمت گیرند دوست
هرکه راه مهر پیماید خدایش راهبر است
دل ز خشم و آز خالی کن که فر ایزدی
ره نیابد اندر آن دل کاین دو دیوش همبر است
آشنا کآزار یاران جست او بیگانه است
مادری کآسیب طفلان خواست او مادندر است
سروری کاو مال مردم برد دزدی رهزن است
مژه چون خم شد بطرف چشم نوک نشتر است
چون که قاضی زور گوید داوری با پادشاست
پادشاه چون زور گوید داوری با داور است
سستی یک روزه را باشد اثر تا رستخیز
دخمه دارا نشان فتنه اسکندر است
نقشه کار ار خطا شد کارها گردد خطا
راست ناید خط اگر ناراستی در مسطر است
سعی فرما تا به قانون افکنی بنیان کار
شه که از قانون به پیچد سر سزای کیفر است
جلوه بخشد تاج را اخلاص مشتی خاکسار
آری آری صیقل آئینه از خاکستر است
چاپلوسان سخن چین را ز درگه دور دار
چاپلوسی خرمن آزادگی را اخگر است
فتنه صورت مشو برای اینکه که بهر کار ملک
زشت دانا بهتر از نادان زیبا منظر است
کار پیران را ز برنایان جدا فرما از آنک
پیر را تدبیر و برنا را نشاطی مضمر است
هر یکی از این دو را کاری سزد مخصوص خویش
کار مغز از قلب جستن عیباک و منکر است
جهد فرما تا نشینی در دل فرمانبران
بهترین مامور فرمانده دل فرمانبر است
در ره فرهنگ و مراسم وطن غفلت مورز
ملک بی فرهنگ و بی مراسم درختی بی بر است
رونق فرهنگ دیرین رهنمای هر دلست
اعتبار دین و مراسم پاسبان هر در است
در ره تقوی و دانش رو که بهر کار ملک
پیر دانشور به از برنای نادانشور است
با کتاب و اوستاد این قوم را پاینده ساز
چون زید قومی که او را نی ادب نی مشعر است
ملک را ز آزادی فکر و قلم قوت فزای
خامه آزاد نافذتر ز نوک خنجر است
در پایان، بهار لحن خودرا به امید و دعا نزدیک می کند و آرزو دارد که شاه جوان بتواند چهره ای فرخنده برای کشور بسازد. او از شاه می خواهد که نصیحت او را به فال نیک بگیرد و بداند که خدمتِ صادقانه به وطن و مردم، ماندگارتر از هر خدمتِ موقتی است. به این ترتیب، قصیده با تصویری از امید، نوزایی، و امکانِ اصلاح پایان می یابد؛ امکانی که بهار آنرا در گروِ عقل، عدالت، فرهنگ، و مسئولیت پذیریِ شاه می بیند.
خاطر پاکت مبادا خالی از نور امید
زان که ما را گر امیدی مانده باشد زین در است
منت ایزد را که ایران خسروی معصوم یافت
خسرو معصوم را مدح و ثنایش درخور است
لاله گون بادا به باغ ملک، چهر بخت تو
تا به فروردین چمن پر لاله و سیسنبر است
فال فرخ زن شهنشاها ز گفتار بهار
فال فرخ را اثرها در راه اختر است
خدمت دیگر کسان از هفته باشد تا به سال
خدمت گوینده باقی تا به روز محشر است
این قصیده، مکملِ نگاهِ اخلاقیِ بهار به وطن دوستی است. اگر وی در سروده های پیشین، مردم را به فداکاری دعوت می کرد، در این مقام، مخاطبِ خودرا حاکم قرار داده و یادآور می شود که بقای ملک نه با تأکید بر استبداد و نیروی نظامی، بلکه در گروی رضایت مردم، عدالت، گسترش فرهنگ و احترام به آزادی است.
ملک الشعرا در این قصیده، سه محور اساسی را بعنوان ستون های نجات کشور به شاه گوشزد می کند:
فرهنگ و آیین: بهار تصریح می کند که کشور بی فرهنگ، مانند درختی بی بر است و دولت بدون پشتوانه تربیت عمومی، توفیقی در اداره ملک نخواهد داشت.
خردورزی و تقوا: او با نقد جهلِ برخاسته از جوانی، شاه را به سودجستن از مشورت با «پیران دانشور» فرا می خواند.
اصالتِ آزادی قلم: در یکی از صریح ترین فرازها، بهار با عبارت «خامه آزاد نافذتر ز نوک خنجر است»، اقتدارِ پایدار را محصولِ آزادی بیان و کنش فرهنگی می داند، نه زور و خنجر.

عدالت، قانون، فرهنگ، استقلال، و خویشتن داری

در نگاهِ انتقادی بهار، نسبت میان شاه و وطن، نسبتِ «مالک و مملوک» نیست؛ بلکه پادشاه «حافظِ وطن» است. وی در این قصاید، شاه را به اتکا بر سه اصل «خرد، عدالت و آزادی» دعوت می کند با عبور از استبداد، راهی برای ثبات سیاسی و سربلندی ایران فراهم گردد. در حقیقت، این قصیده نه فقط بعنوان یک اثر فاخر ادبی، بلکه به مثابه سندی از تاریخِ اندیشه سیاسیِ ایران، نشانگرِ تلاشِ شاعری است که قلم خودرا همواره در خدمتِ اصلاحِ ساختارِ قدرت و اعتلای نامِ ایران قرار داد.
این قصیده در کل، شاه جوان را به پنج چیز فرا می خواند: عدالت، قانون، فرهنگ، استقلال، و خویشتن داری. بهار در عین ستایشِ ظاهرِ پادشاهی، مدام آنرا به شرطِ فضیلت و مسئولیت محدود می کند. بنابراین، شعر هم مدح است، هم نقد، و هم برنامه سیاسیِ یک روشنفکرِ مشروطه خواه برای سلطنتِ تازه کار.
امروز و با گذشت نزدیک نیم قرن از انقلاب اسلامی و انقراض سلسله پهلوی، می توان دریافت که فهمیدن و شنیدن اندرزهای گران ملک الشعرای بهار چقدر برای گوش سنگین آن شاه ناپخته تازه بر تخت نشسته اهمیت داشته است. شاهی که در خلاء قدرت و با سفارش و تدبیر محمدعلی فروغی، وقتی انگلیسیها پدرش را به تبعید می فرستند به سرعت برای جانشینی آماده می شود، اما در عمل به این اندرزها عزمی نداشت.
سالهای بعد زمان نشان میدهد که پهلوی دوم در اوج قدرت و ثروت، میزان نارضایتی عمومی را باظلم و بی عدالتی، تهی کردن قانون از معنا، بی توجهی به فرهنگ و فضیلتها، وابستگی و وادادگی در مقابل استعمار و فساد لجام گسیخته در زندگی فردی و دستگاه های حکومت چنان بالا می برد که موج انقلاب او و تاج و تختش را در هم می پیچد و روزگار تازه ای برای ایران رقم می خورد.
حرف آخر اینکه پس از شهریور ۱۳۲۰ و در صورتیکه ایران با بحران اشغال و بی ثباتی سیاسی دست وپنج نرم می کرد، بهار قصیده ای را در خطاب به محمدرضا شاه جوان سرود که در واقع اندرزنامه ای سیاسی برای پادشاهِ تازه به قدرت رسیده بود؛ هر چند پندها و اندرزهای او چندان به گوش محمدرضا شاهِ جوان فرو نرفت: هر کرا مهر وطن در دل نباشد کافر است مفهوم حب الوطن، فرموده پیغمبر است هرکه بهر پاس عرض و مال و مسکن داد جان چون شهیدان از می فخرش لبالب ساغر است از خدا و از شاه و از میهن دمی غافل مباش زان که بی این هرسه، مردم ازبهائم کمتراست قلب خود از یاد شاهنشه مکن هیچگاه تهی خاصه در میدان که شاهنشاه قلب لشگر است از تو بی مراسم و بی سلطان نیاید هیچ کار زان که مراسم روح وکشور پیکر و سلطان سر است موبد والاگهر دانی به فرزندان چه گفت؟ این همان ملک است کاندر باستان بینی در او داریوش از مصر تا پنجاب فرمان گستر است وز پس اسلام رو بنگر که بینی بی خلاف کز حلب تا کاشغر میدان سلطان سنجر است این همه جمعیت و وسعت ز شاهان بود و بس شاه عادل کشورش معمور و گنجش بی مر است خسروان پیش نیاکان تو زانو می زدند شاهد من صفه شاپور و نقش قیصر است رو تفاخرکن به شمشیری که داری بر میان زان که زیر سایه او جنت جان پرور است جوشن غیرت به برکن روز هیجا مردوار زن بود آن کس که در بند حریر و زیور است گرد میدان وغا را توتیای دیده کن گرد هیجا توتیای دیده شیر نر است مردن اندر شیرمردی بهتر از ننگ فرار کآدمی را عاقبت سیل فنا در معبر است گر بباید مرد باری خیز و در میدان بمیر مرگ در میدان به از مرگی که اندر بستر است قتلگاه خویش را با دیده خواری مبین زان که آنجا قصر حورالعین و حوض کوثر است صلح اگرخواهی به ساز و برگ لشگر کوش از آنک بیش ترسد دشمن از تیغی که بیشش جوهر است ملک را لشگر نگهدارد ز قصد دشمنان ملک بی لشگر همانا قصر بی بام و در است از امیر دزد و سرباز فقیر امید نیست شیر دوشیدن ز گاو مرده جای تسخر است مقتدر شو تا ز صاحب قدرتان ایمن شوی شیر آفریقا هماورد پلنگ بربر است مردن از هر چیز در عالم بتر باشد ولی بنده بیگانگان بودن ز مردن بدتر است بهار همین طور شاه را از وابستگی به بیگانگان و از هرگونه بندگی سیاسی برحذر می دارد. مغز را روشن کن از دانش که آرام دلست جسم را نیرو ده از ورزش که حمال سر است راست باش و پاک با هم میهنان از مرد و زن کان یکت همچون برادر وین یکت چون خواهر است اندر استغنا بپوشان گوهر نفس عزیز کز نظر پنهان کند آن را که گنج گوهر است در ره کسب شرف باید گذشت از مال و جان تا نپنداری که دنیا خود همین خواب و خور است قدرت ار خواهی ز راه جود کن خودرا قوی شه که زر بخشی کند حکمش روا همچون زر است نیست کندآور کسی کاو چیره شد بر دیو و دد هرکه بر دیو هوس چیره شود کندآور است دل منزه ساز و با خلق خدا شو مهربان لطف شه بر خلق شیرین تر ز قند و شکر است هرچه سلطان قادر آید خلق ازو قادرترند گوش ها بر داستان کاوه آهنگر است خلق و خویی در جهان بهتر ندیدم از گذشت کز پس هر انتقامی انتقامی دیگر است دستگیری کن اگر دیدی عزیزی خاکسار زان که گوهر گرچه زیر خاک باشد گوهر است چون شدی مهتر به پاس کهتران بیدار باش مه که بیدار است شب ها بر کواکب مهتر است اتکا بر عز و جلالت کی کند مرد حکیم کآخر از پای افکنندش گرچه سرو کشمر است دوستار خلق شو تا مردمت گیرند دوست هرکه راه مهر پیماید خدایش راهبر است دل ز خشم و آز خالی کن که فر ایزدی ره نیابد اندر آن دل کاین دو دیوش همبر است آشنا کآزار یاران جست او بیگانه است مادری کآسیب طفلان خواست او مادندر است سروری کاو مال مردم برد دزدی رهزن است مژه چون خم شد بطرف چشم نوک نشتر است چون که قاضی زور گوید داوری با پادشاست پادشاه چون زور گوید داوری با داور است سستی یک روزه را باشد اثر تا رستخیز دخمه دارا نشان فتنه اسکندر است نقشه کار ار خطا شد کارها گردد خطا راست ناید خط اگر ناراستی در مسطر است تلاش فرما تا به قانون افکنی بنیان کار شه که از قانون به پیچد سر سزای کیفر است جلوه بخشد تاج را اخلاص مشتی خاکسار آری آری صیقل آئینه از خاکستر است چاپلوسان سخن چین را ز درگه دور دار چاپلوسی خرمن آزادگی را اخگر است فتنه صورت مشو به جهت اینکه که بهر کار ملک زشت دانا بهتر از نادان زیبا منظر است کار پیران را ز برنایان جدا فرما از آنک پیر را تدبیر و برنا را نشاطی مضمر است هر یکی از این دو را کاری سزد مخصوص خویش کار مغز از قلب جستن عیباک و منکر است جهد فرما تا نشینی در دل فرمانبران بهترین مامور فرمانده دل فرمانبر است در ره فرهنگ و مراسم وطن غفلت مورز ملک بی فرهنگ و بی مراسم درختی بی بر است رونق فرهنگ دیرین رهنمای هر دلست اعتبار دین و مراسم پاسبان هر در است در ره تقوی و دانش رو که بهر کار ملک پیر دانشور به از برنای نادانشور است با کتاب و اوستاد این قوم را پاینده ساز چون زید قومی که او را نی ادب نی مشعر است ملک را ز آزادی فکر و قلم قوت فزای خامه آزاد نافذتر ز نوک خنجر است در پایان، بهار لحن خودرا به امید و دعا نزدیک می کند و آرزو دارد که شاه جوان بتواند چهره ای فرخنده برای کشور بسازد.

منبع:

1405/04/13
15:27:22
0.0 / 5
4
تگهای خبر: آموزش , باغ , جامعه , دستگاه
این مطلب را می پسندید؟
(0)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات کاربران عزیز ال مور در مورد این پست
نظر شما در مورد این مطلب ال مور
نام:
ایمیل:
نظر شما:
سوال:
= ۵ بعلاوه ۲

ال مور Almor

Almor
almor.ir - حقوق سایت ال مور محفوظ و متعلق به مالک ال مور است

ال مور

فشن و کالاهای لوکس - ال مور با برندهای معتبر همراه شما در دنیای لاکچری و فشن است