گواهی های انسانی ، ۲۴
علاج همگانی است
به گزارش ال مور، ترس هرکس را وادار می کند فقط برای نجات خودش بدود. چون پیش از هر چیز باور کرده هیچ سازوکاری و هیچ نهادی و هیچ جایی از جامعه کار نمی کنند.
یادداشت مهمان، کورش علیانی، فعال فرهنگی: ماجرای میلی گلد هنوز تمام نشده. اما همین ماجرای تمام نشده را چه طور ببینیم؟ می شود از خالی فروشی، ضعف نظارت یا حتی کلاه برداری احتمالی صحبت کرد، اما مساله اصلا این جا نیست، بلکه از کمی عقب تر شروع می شود. آدم هایی هستند که می بینند پولشان هر روز بخشی از قدرت خرید خویش را از دست می دهد. بیشترشان نمی خواهند ثروتمند شوند. حتی لزوماً دنبال سود هم نیستند. می خواهند قدرت خریدی را که دارند حفظ کنند. برای چنین آدمی طلا بیشتر از آن که سرمایه گذاری باشد، راه فرار از تورم است.
خرید طلای حقیقی اما دردسر دارد. باید پول زیاد داشته باشی، به بازار بروی، طلا را تحویل بگیری، ببری جایی و همان جا نگه داری و باردیگر برای فروشش اقدام کنی. میلی گلد چیز دیگری پیشنهاد کرد. هر قدر پول داری بده و روی صفحه گوشیت، بی احتیاج به لمس کردن طلا، ببین که چند گرم طلا داری. برای کسی که طلا را نه برای خود طلا، بلکه برای حفظ قدرت خرید می خواهد، این تقریبا کافی است. لازم نیست طلا را ببیند یا تحویل بگیرد. کافی است عدد روی صفحه همراه قیمت طلا بالا برود.
همین جا اتفاق مهمی می افتد. وقتی خریدار دنبال تحویل گرفتن طلا نباشد، یکی از فشارهای طبیعی برای اینکه فروشنده واقعا به اندازه تعهدش طلا داشته باشد ضعیف می شود. از آن طرف مشتری هم الزاماً سفته بازی نیست که مدام دنبال نشانه های خطر بگردد. آمده است چیزی را نجات دهد، نه چیزی را ببرد. اگر کسی هم خالی فروشی کند، این دو خصوصیت توضیح می دهند چطور ممکنست فاصله بزرگی میان طلای فروخته شده و طلای موجود ایجاد شود.
اما هنوز اصل ماجرا این هم نیست. تورم مساله یک نفر نیست. خطری است که میلیونها نفر همزمان با آن رو به رو هستند. با این وجود هرکدام آنرا به شکل خطری خصوصی تجربه می کند؛ پول من دارد بی ارزش می شود، چه کنم؟ هرچه خطر شدیدتر می شود، اعتماد به جامعه، نهادها و امکان های عمل جمعی هم کمتر می شود. باور می نماییم کسی نیست که ما را نجات دهد، هرکس باید خودش را نجات دهد.
اینجا ترس فقط آدم را نگران نمی کند؛ ادراک او را هم فلج می کند. دیگر نمی پرسد با این خطر چه می توانیم بکنیم. می پرسد من از کدام راه فرار کنم. امکان جمعی حتی قبل از آن که نامناسب تشخیص داده شود، از میدان دید بیرون می رود.
مسئله شبیه غرق شدن کشتی تایتانیک است. وقتی کشتی دارد غرق می شود، نجات مساله ای جمعی است. اما ترس هرکس را وادار می کند فقط برای نجات خودش بدود. چون پیش از هر چیز باور کرده هیچ سازوکاری و هیچ نهادی و هیچ جایی از جامعه کار نمی کنند. هر حرکت به تنهایی ممکنست کاملا معقول باشد؛ زودتر بدو، راهی پیدا کن، خودت را نجات بده. حاصل اما می تواند بسته شدن راه نجات همه باشد. وضعیتی که نجات به تنهایی غیر امکان دارد، اما بی اعتمادی تمام رفتارها را به تنهایی تبعید کرده است.
این همان چرخه خطرناک است: خطر ترس می آورد، ترس ادراک را فلج می کند، فلج ادراکی آدم ها را منفرد می کند و آدم های منفرد دنبال نجات فردی می دوند. هرکس تنها می دود و همه با هم پیوند می خورند، به سمت نابودی.
حرف آخر اینکه خطری است که میلیون ها نفر هم زمان با آن روبه رو هستند. چون قبل از هر چیز باور کرده هیچ سازوکاری و هیچ نهادی و هیچ جایی از جامعه کار نمی کنند.
منبع: almor.ir
این مطلب را می پسندید؟
(0)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات کاربران عزیز ال مور در مورد این پست
نظر شما در مورد این مطلب ال مور
نام:
ایمیل:
نظر شما:
سوال:
= ۴ بعلاوه ۳